تبلیغات
وبلاگ خانواده

وبلاگ خانواده
هر آنچه یك خانواده نیاز دارد  

همه، كسی، هر كسی، هیچ كس

متن حكایت

یكی بود یكی نبود. چهار نفر به نامهای «همه»، «كسی»، «هركسی» و «هیچ كس» بودند. یك كار مهم بایستی انجام می‌شد و از «همه» خواسته شد تا آن را انجام دهد. «همه» مطمئن بود كه «كسی» آن را انجام خواهد داد. «هر كسی» می توانست آنرا انجام دهد ولی «هیچ كس» آنرا انجام نداد. «كسی» در این مورد عصبانی شد زیرا آن وظیفه «همه» بود. «همه» فكر كرد كه «هركسی» می تواند آنرا انجام دهد. اما «هیچ كس» نفهمید كه «همه» آنرا انجام نخواهد داد. نتیجه این شد زمانی كه «هیچ كس» آنچه را كه «هر كسی» می‌توانست انجام دهد، انجام نداد «همه»، «كسی» را سرزنش نمود.

سازمان های جهنمی و بهشتی

متن حكایت

فردی از پروردگار در خواست كرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند دعای او را مستجاب كرد. در عالم شهود او وارد اتاقی شد كه جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عذاب بودند. هر كدام قاشقی داشت كه به دیگ می رسید، ولی  دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری كه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناك بود!

آنگاه ندا آمد: اكنون بهشت را نظاره كن. او به اتاق دیگری كه درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند و ...ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم!!! چرا مردم اینجا شادند. در حالی كه در اتاق دیگر بدبختند با آنكه همه چیزشان یكسان است؟ ندا آمد كه در اینجا آنها یاد گرفته اند كه یكدیگر را تغذیه كنند. هر كسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد كه كسی هست كه در دهانش غذایی بگذارد.

همه همسران من!

متن حكایت

روزی، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می كرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می كرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می كرد. اما همیشه می ترسید كه مبادا او را ترك كند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه كه این پادشاه با مشكلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می كرد و او نیز همسرش را در این مورد كمك می كرد. همسر اول پادشاه، شریكی وفادار و صادق بود كه سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حكومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری كرد و خیلی زود دریافت كه فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت: «من 4 همسر دارم، اما الان كه در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»

بنابراین به همسر چهارمش رجوع كرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر كرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اكنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی كه چیز دیگری می گفت از كنار او گذشت. جوابش همچون كاردی در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال كرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم كرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای كمك نزد تو می آمدم و تو همیشه كنارم بودی. اكنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟» او گفت: «متأسفم، در این مورد نمی توانم كمكی به تو بكنم، حداكثر كاری كه بتوانم انجام دهم این است كه تا سر مزار همراهت بیایم"» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران كرد.

ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی كند به كجا روی، با تو می آیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای كاش زمانی كه فرصت بود به تو بیشتر توجه می كردم.»

 

شرح حكایت

در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینكه تا چه حد برایش زمان و امكانات صرف كرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است كه بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمیكند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین كاری كه می توانند انجام دهند این است كه ما را تا محل بعدی همراهی كنند. همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتیكه تنها كسی است كه همه جا همراهمان است.

همین حالا احیائش كنید، بهبودش دهید و مراقبتش كنید.

 

آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد؟

متن حكایت

كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان، با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود كه اولا به همان یك فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، كه تو چنین دستی نداشتی. یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است.

میخ سر راه

متن حكایت

فردی از روی كنجكاوی با هدف شناخت واكنش دیگران نسبت به مسایل پیرامون، میخی را در چهارچوب درب سازمانی كه محل تردد بود كار گذاشت. نفر اول وارد شد و بدون اینكه میخ را ببیند از درب گذشت. نفر دوم كه از چهارچوب درب می‌گذشت میخ را دید ولی بی توجه به آن گذشت. نفر سوم میخ را دید و پیش خود گفت وقتی كارم تمام شد بر می گردم و میخ را از چهارچوب درب بر میدارم تا برای كسی خطر ایجاد نكند. نفر چهارم به محض رویت میخ و شناخت خطر میخ در محل تردد، بلافاصله میخ كشی آورد و میخ را درآرود و سپس به كار خود رسیدگی كرد.

 

شرح حكایت

هر فردی نسبت به مسایل واكنشی دارد. نفر اول مانند افراد با درجه شناخت پایین و بی توجه به محیط پیرامون خود. نفر دوم شناخت پیدا كرد ولی مسوولیت پذیری نسبت به خطرات آن مساله برای دیگران را نداشت. نفر سوم، دارای شناخت و مسوولیت پذیری بود ولی وقت شناسی نداشت و پی به اهمیت و ضرورت مساله نبرده بود. نفر چهارم فردی با درجه شناخت بالا، مسوولیت پذیر، وقت شناس، درك بالا نسبت اهمیت مسائل و خطرات محیطی و اینكه اهل عمل.

دسته كلید پای تیر چراغ برق

متن حكایت

در یك شب تاریك مردی در پیاده رو خیابانی پای تیر چراغ برق دنبال چیزی می‌گشت.

رهگذری او را دید و پرسید: دنبال چه می‌گردی؟

مرد گفت: دنبال دسته كلیدم می‌گردم.

رهگذر پرسید: آن را اینجا گم كردی؟

مرد گفت: نه، فكر می‌كنم چند قدمی عقب‌تر، از دستم افتاده باشد.

رهگذر پرسید: پس چرا اینجا دنبال آن می‌گردی؟

مرد گفت: چون اینجا نور بیشتر است.

 

شرح حكایت

شركتها و سازمانها اغلب در حوزه دانش و تجربیات خود دنبال راه حل مسائل می‌گردند در حالیكه ممكن است یافتن راه حل به دانش، رویكرد و تفكر متفاوتی نیاز داشته باشد.

بهتر است برای دستیابی به نوآوری، جستجو پای تیر چراغ برق را متوقف كنیم.

نجات غریق

متن حكایت

مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود كه كسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می‌پرد و او را نجات می‌دهد. اما پیش از آن كه نفسی تازه كند فریادهای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دهد. اما پیش از این كه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را كه كمك می‌خواهند می‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادی می‌كند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از این كه چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یكی یكی به رودخانه می‌انداخت.

 

شرح حكایت

برخی مدیران و سازمانها این گونه عمل می‌كنند. در این سازمانها به جای درمان ریشه، به كندن برگ های زرد رغبت بیشتری نشان داده می‌شود. به عبارت دیگر به جای علت یابی و رفع مشكلات، صرفاً به اصلاح آنها می‌پردازند. آیا بهتر نیست ضمن چاره‌جویی برای عوارض و مسائل پیش‌آمده، بر روی علل هم تأثیر گذاشت تا مسئله به طور همه جانبه حل شده و از اتلاف سرمایه ها و منابع با ارزش جلوگیری شود؟

پینه دوزان امسال جملگی به زیارت كعبه رفتند

متن حكایت

شاه عباس از وزیر خود پرسید: "امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"

وزیر گفت: "الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!!"

شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود كفاشان می بایست به مكه می رفتند نه پینه دوزان، چونكه مردم نمی توانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی كن و علت آنرا پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم."

 

شرح حكایت

1- شاخص مناسب می تواند در عین سادگی بیانگر وضعیت كل سازمان باشد.

2- در تحلیل شاخص باید جنبه های مختلف را بررسی نمود. گاهی بهبود ناگهانی یك شاخص بیانگر رشدهای سرطانی و ناموزون سیستم است.

غاز و سار

متن حكایت

غاز یك معاون داشت،‌ اسمش سار بود. غاز رفت توی فكر كه چطور می‌تواند از دست او خلاص شود. فكر كردن سبب مرگ او شد چرا كه عادت به فكر كردن نداشت بلكه این سار بود كه عادت داشت برایش فكر كند.

نجار

متن حكایت

نجار پیری بود كه می‌خواست بازنشسته شود. او به كار فرمایش گفت كه می‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگی بی دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد.

كارفرما از این كه دید كارگرش می‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست كه به عنوان آخرین كار، تنها یك خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به این كار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده كرد و با بی‌حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی كار ساختن خانه به پایان رسید، كارفرما برای وارسی خانه آمد. او كلید خانه را به نجار داد و گفت : «این خانه متعلق به توست. این هدیه‌ای است از طرف من برای تو ».

نجار شوكه شده بود. مایه تأسف بود! اگر می‌دانست كه دارد خانه‌ای برای خودش می‌سازد، مسلماً به گونه‌ای دیگر كارش را انجام می‌داد.

 

.: Weblog Themes By MihanSkin :.

صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب